۱۳۸۷/۵/۱۳

گفتگوی سه دوست



یه روز، سه تا دوست داشتند با هم دیگه صحبت می کردند. اولی میگه: " من تازگی ها خیلی فراموشکار شدم. وقتی در خونه رو باز می کنم، یادم میره
که داشتم میرفتم بیرون یا می اومدم تو !!!"
دومی می گه: " منم فراموشکار شدم. وقتی می خوام لباس بپوشم ، یادم میره که داشتم می پوشیدم یا درش می آوردم!!! "
سومی می گه: " شماها خیلی وضعتون خرابه ! من حافظه ام ، بزنم به تخته ... کیه؟!!!"
یه خبر مهم: بابام اینا روز پنجشنبه رفته بودند سد درودزن نزدیک شیراز برای ماهیگیری! کلی ماهی گرفتند.

۱۳۸۷/۴/۳۰

سنجش هوش


چند روز پیش رفته بودم برای سنجش هوش پیش از دبستان.

یه خانمی اومد واین کارها رو ازم خواست:

اول ازم خواست تا ده بشمارم!!! بعد گفت یه نخ رو گره بزنم!!!

بعد پرسید : 4 تا مهره تو دست منه ، دو تا بهش اضافه می کنیم ، چند تا می شه ؟!!!

بعد یه جاده کشید که توش یه بچه بود با توپش . بهم گفت : بچه رو وصل کن به توپش!!! بعد هم یه جاده ی پیچکی کشید با یه بچه و توپش. بهم گفت حالا بچه رو برسون به توپش!!! باورش نمی شد که همه ی این کارا برام مثل آب خوردن باشه!

۱۳۸۷/۴/۱۳