۱۳۸۷/۶/۱۶

محمدرضا کوچولو



این محمدرضاست! دوستمه. چهار سالشه و پسر خیلی خوبیه.


۱۳۸۷/۶/۱۱

اتفاق بد


دیشب یه اتفاق بد برام افتاد!
پام رفت رو توپ، با کله خوردم زمین، پشت کله ام شکست!!

مامان و بابام مجبور شدند ببرنم درمانگاه. اونجا هم سرم رو بخیه زدند. قبلش هم با چند تا آمپول، زخم رو بی حس کردند. ولی من اصلا گریه نکردم. حالا مجبورم تا چند شب به پهلو بخوابم. بچه ها! همیشه موقع دویدن و بازی کردن احتیاط کنید تا اتفاقی براتون نیفته.

۱۳۸۷/۵/۲۹

پینوکیو


امروزعمه ام برای چندمین بار کتاب پینوکیو رو واسم خوند!

نتیجه ی من از ماجراهای پینوکیو اینه که پینوکیو خیلی احمقه که اینقدر گول مبخوره.

۱۳۸۷/۵/۱۳

گفتگوی سه دوست



یه روز، سه تا دوست داشتند با هم دیگه صحبت می کردند. اولی میگه: " من تازگی ها خیلی فراموشکار شدم. وقتی در خونه رو باز می کنم، یادم میره
که داشتم میرفتم بیرون یا می اومدم تو !!!"
دومی می گه: " منم فراموشکار شدم. وقتی می خوام لباس بپوشم ، یادم میره که داشتم می پوشیدم یا درش می آوردم!!! "
سومی می گه: " شماها خیلی وضعتون خرابه ! من حافظه ام ، بزنم به تخته ... کیه؟!!!"
یه خبر مهم: بابام اینا روز پنجشنبه رفته بودند سد درودزن نزدیک شیراز برای ماهیگیری! کلی ماهی گرفتند.